راسش خیلی وقته فقط واسه دو دقیقه آرایش کردن چند روز در میان جلو آینه می ایستم و خیلی مراقبم که فقط آرایشم را نگاه کنم تا خدای نکرده با خودم چشم در چشم نشوم حواسم هست خودم را نبینم ولی امرووز بعد چند سال چند ثانیه جلو آینه ایستادم تا فقط خودم را ببینم چهره ام همان بود تغییری نکرده بود بجز چشمان غمگین و لب و لوچه آویزان همان دلقک همیشگی بودم کمی سبک سر, کمی عجول و کمی بیخیال از مواجحه با خود میترسیدم میترسیدم سوال هایی که این روزها توی سرم میچرخند مستقیم از آینه به من خیره شوند و من جوابی نداشته باشم. حق هم داشتم, همان شد و من خجول و شرمنده فقط سر به زیر انداختم و خودم را به آن راه زدم, آن راه که انگار تقصیر من نیست که قلب ساده کودکانه ام زخمی و شکسته شده انگار که تقصیر من نیست که ساده لوحانه فریب خوردم, فریب عشق چیزی که فکر میکردم وجود دارد
برچسب:
نویسنده: فاطمه عباسی