گفتم حالا که فرصت شده یه سر به سیرک کوچولوی خودم بزنم حالشو بپرسم
راسش دلم برای دلقک بازیام تنگ شده خب بعد از تاهل دلقک یکم خجالتی شده ولی هنوزم توی وجودم حسش میکنم
دوستای خوب وبلاگی نمیدونم کدوماتون هنوز منو میخونید دلم برای همتون تنگ شده
زهرا عزیز مرسی که بعد این همه مدت هنوز بیاد من بودی
................................................................................
سنگینم دارم فرو میرم. هرچی میخوام مانع بشم نمیشه،
ولی نه من تسلیم میشم نه ذهن پریشونم قصد داره پرچم سفید بالا ببره
یه لیوان پر از فکرای داغ توی دستمه ، دستمو میسوزونه
هنوز منتظرم تا یکم خنک بشه تا یدفعه و بدون تامل سر بکشمش
بازم سرم تلخ درد میکنه، فکر کنم اگه یروز یکم از افکارمو بچشم مثل زهرمار تلخ باشه
اخه همیشه درد سرم تلخه شایدم سردردم تلخه، نمیدونم!
به هر حال یچیزی توی سرم تلخه
قندون کجاست باید یکم شیرینش کنم اصلا من قهوه رو هم دوست ندارم بخاطر همین تلخیش
یه قند انداختم توی لیوان، هم میزنم...ناپدید شد
این تلخ لعنتی قندو خورد
یکی دیگه و بازم حل شد
چه هیولایی شدن این افکار تلخ
...
برچسب: برگشتم,برگشتم به تنهایی,برگشتم و باز آمدم,برگشتم از تنهایی والیار,برگشتم شعر,برگشتم به انگلیسی,برگشتم ایران,من برگشتم,دوباره برگشتم,دیر برگشتم,
نویسنده: فاطمه عباسی