بغضم گرفت یدفعه سنگین شدم و ی عالمه حرف و گلایه پشت لبام هجوم آورد وقتی گفت : الهی بمیرم دلم ریش شد چقدر سوخته فلان کارو بهمان کارو براش کردی.
یدفعه رفتم به گذشته به اون شب عید به اون روز که تنهایی از صبح باید خونه رو تمیز میکردم و کلی کار و خورده فرمایش بهم سپردن که باید انجام بدم و بانک داره تعطیل میشه و حتما باید برم هر جور شده قسط بانک و بدم چون بعدش چند روز تعطیل و بهش دیرکرد میخوره و ما حتی هزار تومن اضافه تر هم نداشتیم که بخوایم دیرکرد بدیم ساعت 12 ظهر بود چهار پنج سال پیش از اون طرف از محل کارم زنگ میزدن که کجایی امروز روز آخر باید کارارو جمع کنی و یدفعه وقتی ماکارانی ها داشتن وا میرفتن و من داشتم همزمان لباس هم میپوشیدم پریدم قابلمه رو بردارم که دستم چسبید به قابلمه و سوخت در عرض دو دقیقه انداره تخم مرغ پر آب شد و من حتی فرصت نداشتم آه و ناله کنم و همون طور با همون دست گریه کنون رفتم بانک و بعدش سرکار و خدا میدونه اون روز چقدر بهم سخت گذشت فشار کاری بالا برای صفر کردن مریضا و سوزش دستم.
و در نهایت شب وقتی شنید دستم سوخته گفت تقصیر خودشه حواس پرته میخواست حواسشو جمع کنه.
و جای سوختگی که روی جسم و جان من تا ابد میمونه
اونوقت امشب این همه نسخه پیچید
خدایا خودت شاهدی
برچسب:
نویسنده: فاطمه عباسی